تا جمالت عاشقان را زد به وصل خود صلا
جان و دل افتاده اندر زلف و خالت در بلا
این شعر درباره عشق و فراق و مصیبتهای عاشقان است. شاعر به زیبایی محبوب اشاره میکند و میگوید که جان و دل عاشقان در زلف و چهرهاش گرفتار بلا شده است. او اشاره میکند که هیچ کس درد هجرت عاشقان را درک نکرده، جز کسانی که در کربلا جان باختهاند. شاعر همچنین به رندی و مستی و لذتها اشاره میکند و میگوید در زمان شادی و عیش، باید از این روزها بهره گرفت. در پایان، شاعر به اهمیت نزدیکی به قدرت و مقام میپردازد و میگوید اگر با پایبوسی شاه، دستت به مقام عزت و荣 میرسد، این فرصت را غنیمت بشمار.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا جمالت عاشقان را زد به وصل خود صلا
جان و دل افتاده اندر زلف و خالت در بلا
آنچه جان عاشقان از دست هجرت مىکشد
کس ندیده در جهان جز کشتگان کربلا
ترک ما گر مىکند رندى و مستى جان من
ترک مستورى و زهدت کرد باید اولا
وقت عیش و موسم شادى و هنگام طرب
پنجروز ایّام عشرت را غنیمت دان دلا
حافظا گر پایبوس شاه دستت مىدهد
یافتى در هر دو عالم رتبت عز و علا