شب از مطرب که دل خوش باد وی را
شنیدم نالهٔ جانسوز نى را
در این شعر، شاعر (حافظ) از شب و دلنوازی مطرب و نالهی نی صحبت میکند. صدای نی به او انرژی و احساس عمیقی میبخشد. او از ساقی میخواهد که در شبی که شوقش را میبیند، به او میافزاید. شاعر از این که از قید وجود رها شده و به سرور میرسد، از ساقی سپاسگزاری میکند. در پایان، شاعر به حالتی از بیخود شدن میرسد و به این اندیشه میافتد که ارزش و مقام آدمی در مقابل خوشیهای روحانی قابل مقایسه نیست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شب از مطرب که دل خوش باد وی را
شنیدم نالهٔ جانسوز نى را
چنان در سوز من سازش اثر کرد
که بىرقّت ندیدم هیچ شی را
حریفى بد مرا ساقى که در شب
ز زلف و رخ نمودى شمس و فى را
چو شوقم دید در ساغر مى افزود
بگفتم ساقى فرخنده پى را
رهانیدى مرا از قید هستى
چو پیمودى پیاپى جام مى را
حماک الله عن شرّ النوائب
جزاک الله فى الدّارین خیرا
چو بیخود گشت حافظ کى شمارد
به یک جو ملکت کاووس کى را