برو زاهد به امیدی که داری
که دارم همچو تو امیدواری
در این شعر، شاعر به زاهد یا عابد توصیه میکند که به امیدی که دارد به زندگی ادامه دهد، چرا که خود او نیز امیدواری دارد. او از لاله که تنها ساغر در دستش دارد، میخواهد تا چیزهایی را که به او میدهد بیاورد. در ادامه، شاعر میگوید که ماندن در عقل و هوشیاری بهتر است یا مستی و جنون، و از صوفی میخواهد که از او دوری کند چون توبهاش را از پرهیزکاری شکسته است. او به عشق و زیبایی میپردازد و از توبهاش از عشق گل نمیگذرد. شاعر همچنین به گذر عمر و اینکه چرا باید در غفلت زندگی کرد، اشاره میکند و در نهایت به خود و دیگران توصیه میکند تا از پندهای زندگی استفاده کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برو زاهد به امیدی که داری
که دارم همچو تو امیدواری
به جز ساغر چه دارد لاله در دست
بیا ساقی بیاور آنچه داری
مرا در رسته دیوانگان کش
که مستی خوشتر است از هوشیاری
بپرهیز از من ای صوفی بپرهیز
که کردم توبه از پرهیزکاری
بیا دل در خم گیسوی او بند
اگر خواهی خلاصی رستگاری
به دور گل خدا را توبه بشکن
که عهد گل ندارد استواری
عزیزا نوبهار عمر بگذشت
چو بر طرف چمن باد بهاری
بیا حافظ به پند تلخ کن نوش
چرا عمری به غفلت می گذاری