مباد کس چو من خسته مبتلای فراق
که عمر من همه بگذشت در بلای فراق
این شعر درباره غم و جدایی (فراق) و تاثیر عمیق آن بر روح شاعر است. شاعر از دردهای ناشی از فراق میگوید و خود را دربند غم و فقدان میبیند. او حسرت و اشتیاق را در کلماتش به تصویر میکشد و میگوید که زندگیاش تحتالشعاع این جدایی قرار گرفته است. شاعر آرزو دارد که اگر بتواند، این جدایی را از بین ببرد و به نوعی انتقام دردهایش را از فراق بگیرد. در این میان، او نمیداند چه باید بکند و به کجا باید برود و در نهایت به عشقش و داغی که بر دل دارد اشاره میکند. حافظ در این شعر با وصف بلبل عاشق، حال و هوای غمگین و عاشقانهای را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مباد کس چو من خسته مبتلای فراق
که عمر من همه بگذشت در بلای فراق
غریب و عاشق و بیدل غریب و سرگردان
کشیده محنت ایام و داغهای فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
به آب دیده دهم باز خونبهای فراق
کجا روم؟ چه کنم؟ حال دل که را گویم؟
که داد من بستاند دهد جزای فراق
ز درد هجر فراقم دمی خلاصی نیست
خدای را بستان داد و ده سزای فراق
فراق را به فراق تو مبتلا سازم
چنان که خون بچکانم ز دیدههای فراق
من از کجا و فراق از کجا و غم ز کجا
مگر که زاد مرا مادر از برای فراق
به داغ عشق تو حافظ چو بلبل سحری
زند به روز و شبان خون فشان نوای فراق