میزنم هر نفس از دست فراقت فریاد
آه اگر نالهٔ زارم نرساند به تو باد
در این شعر، شاعر از درد فراق معشوق به شدت ناله میکند و هر لحظه از دوری او فریاد میزند. او میگوید که اگر نتواند ناله کند، چطور میتواند با این غم زندگی کند. دوری معشوق باعث شده است که او همواره در غم و اندوه باشد و حتی نمیتواند خوشحال باشد. شاعر به شدت دلشکسته است و تصویر میکند که چقدر اشک و خونریزی در دل او وجود دارد. در نهایت، او میگوید که معشوقش به طور کامل از او رفته و او را به حال خود رها کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
میزنم هر نفس از دست فراقت فریاد
آه اگر نالهٔ زارم نرساند به تو باد
چه کنم گر نکنم ناله و فریاد و فغان
در فراق تو چنانم که بداندیش مباد
روز و شب غصه و خون میخورم و چون نخورم
چون ز دیدار تو دورم به چه باشم دلشاد
تا تو از چشم من سوخته دل دور شدی
ای بسا چشمهٔ خونین که دل از دیده گشاد
حافظ دلشده مستغرق یادت شب و روز
تو از این بندهٔ دل رفته به کلی آزاد