برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت
که خدا در ازل از اهل بهشتم بسرشت
در این شعر، شاعر به چالش زهد و ریاضت پرداخته و به زاهدان و صوفیان انتقاد میکند. او میگوید که خدا از ابتدا برخی را برای بهشت سرشته و بهشت و عیش آن را نمیتوان با زهد و عبادات خشک بهدست آورد. شاعر به جای روی آوردن به زهد و تسبیح، به عشق و میخانه اشاره میکند و اعتقاد دارد که لذتها و شادیها در دنیای واقعی و عشق نهفته است. در نهایت، او بر این باور است که اگر خداوند با کسی لطف کند، باید از نگرانیهای دوزخ و زیادهخواهی بهشت رها باشد و در آرامش زندگی کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت
که خدا در ازل از اهل بهشتم بسرشت
یک جو از خرمن هستی نتواند برداشت
هر که در کوی فنا در ره حق دانه نَکشت
تو و تسبیح و مصلا و ره زٌهد و صلاح
من و میخانه و زٌنار و ره دِیر و کنشت
منعم از می مکن ای صوفی صافی که حکیم
در ازل طینت ما را به می ناب سرشت
راحت از عیش بهشت و لب حورش نبود
هر که او دامن دلدار خود از دست بهشت
صوفی صاف بهشتی نبود زآنکه چو من
خرقه در میکدهها در گرو باده نهشت
حافظا لطف حق ار با تو عنایت دارد
باش فارغ ز غم دوزخ و ایمن ز بهشت