اشعار منتسب

شمارهٔ ۲۲

سرودهٔ حافظ
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

گر زلف پریشانت در دست صبا افتد

هر جا که دلی باشد در دام بلا افتد

۲

ما کشتی صبر خود در بحر غم افکندیم

تا آخر از این طوفان هر تخته کجا افتد

۳

هر کس به تمنائی فال از رخ او گیرد

بر تخته فیروزی تا قرعه کرا افتد

۴

گر زلف سیاهت را من مشک ختا گفتم

در تاب مشو جانا در گفته خطا افتد

۵

آخر چه زیان افتد سلطان ممالک را

کو را نظری روزی بر حال گدا افتد

۶

آن باده که دل‌ها را از غم دهد آزادی

پر خون جگر گردد چون دور به ما افتد

۷

احوال دل حافظ از دست غم هجران

چون عاشق سرگردان کز دوست جدا افتد

بازگشت به سروده‌های حافظ