من دوش پنهان میشدم تا قصر جانان سنگنک
نرمک نهادم پای را رفتم به ایوان سنگنک
در این شعر، شاعر (حافظ) از لحظهای روایت میکند که در یک شب پنهانی به قصر محبوبش در سنگنک میرود. او به آرامی پا میگذارد و محبوبش را که بر تخت زری خوابیده، میبیند. دلش میلرزد از این ترس که مبادا محبوبش بیدار شود. او به آرامی برقع او را برمیدارد و محبوبش نیمه خوابیده به او نگاه میکند و گیسوانش پریشان است. محبوبه با مهربانی به او صحبت میکند و او خود را مسکین مینامد. در نهایت، شاعر از بیداری صبح خبر میدهد و از عشقش به نگارش داستانی میگوید که باید از مردم پنهان نگه دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من دوش پنهان میشدم تا قصر جانان سنگنک
نرمک نهادم پای را رفتم به ایوان سنگنک
دیدم نگار نازنین بر تخت زر در خواب خوش
من از نهیب بیم او چون بید لرزان سنگنک
کردم دو انگشتان دراز آهستهک آهستهک
برداشتم برقع به ناز از ماه تابان سنگنک
یک نیمه نرگس باز کرد از خواب جنبانید سر
شد بر رخ همچون مهش زلف پریشان سنگنک
گفتا به من ای باهنر گفتم منم مسکین تو
تا گر کسی یابد خبر ای راحت جان سنگنک
باری به کام خویشتن آوردمش در بر دمی
بانگ نوا زد آن زمان مرغ سحرخوان سنگنک
گفتا که حافظ خیز و رو صبح است بر ایوان شاه
بر شاه خوان این قصه را از خلق پنهان سنگنک