جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس
این شعر به زیبایی احساسات عاشقانه و تجربههای انسانی را بیان میکند. شاعر به دوست یا محبوب خود میگوید که از احوال او و مشکلاتش نپرسد، چرا که اوضاع او در گرو لطف و محبت محبوب است. او تأکید میکند که عشق واقعی فراتر از گفتوگوهای بیمحتوا و ظاهری است و زبان عشق تنها از دل برمیخیزد. همچنین به دیگران هشدار میدهد که به دنبال علم و دانش در مسائل معنوی و عشق نباشند، چون این مباحث از تجربیات درونی و عشق خالص نشأت میگیرند. در انتها، شاعر به فصل گل و زمان حال اشاره میکند و تأکید میکند که باید از فرصتهای زندگی بهرهبرداری کرد و درگیر جزئیات نشویم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس
ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست
جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس
خواهی که روشنت شود اسرار درد عشق
از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی
آنکس که با تو گفت که درویش را مپرس
هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود
آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس
از دلقپوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس
ما قصهٔ سکندر و دارا نخواندهایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس
حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی
دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس