صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز
کجاست بلبل خوشگوی؟ گو برآر آواز!
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات خود در مورد عشق و وصال میپردازد. او از آواز خوش بلبل و نسیمی که گلستان را شاداب میکند، میگوید. شاعر از وصالی میگوید تا بتواند سرانجام خود را بگوید. و با بیان اینکه دیگر از دوست دور نخواهد شد، به وفای خود نسبت به معشوق اشاره میکند. و از بلندی زلف یار میگوید که پراکنده است و راز عاشق را در همهجا فاش کردهاست و آرزو میکند که بخت او به نیکی و بلندی قامت یار باشد که بتواند به وصالش برسد. و در مصرع پایانی نماز بجای میآورد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز
کجاست بلبل خوشگوی؟ گو برآر آواز!
چه حلقهها که زدم بر در دل از سر سوز
به بوی روز وصال تو در شبان دراز
دلا! ز هجر مکن ناله، زان که در عالم
غم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز
شبی وصال سحرگه ز بخت خواستهام
که با تو شرح سرانجام خود کنم آغاز
به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوست
چو کعبه یافتم آیم ز بتپرستی باز
ز طرهٔ تو پریشانی دلم شد فاش
ز مشک نیست غریب آری ار بود غماز
هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خود
نظر به روی کسی بر نمیکنی از ناز
امید قد تو میداشتم ز بخت بلند
نسیم زلف تو میخواستم ز عمر دراز
غبار خاطر ما چشم خصم کور کند
تو رخ به خاک نه ای حافظ و بر آر نماز