در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد
گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد
این شعر به بیان احساساتی عمیق و اندیشههایی در مورد عشق، زندگی و معنای وجود میپردازد. شاعر میگوید در هر شرایطی که عشق و زیبایی وجود نداشته باشد، حتی آتشسوزی هم عجیب نیست. او به بیان این موضوع میپردازد که عشق گاهی با درد و غم همراه است و در دنیای عشق، کفر و نادانی نیز وجود دارد. همچنین اشاره میکند که در جامعهای که جاه و مقام مهم است، انسانها نمیتوانند خود را بزرگ ببینند. شاعر تأکید میکند بر لزوم لذت بردن از زندگی و نوشیدن شراب عشق، زیرا در زندگی چیز دیگری نمیتواند خوشبختی واقعی را به ارمغان بیاورد. در نهایت، حافظ به امید وصالی با معشوقش اشاره میکند و آرزو میکند روزی برسد که جدایی و کمبود در عشق وجود نداشته باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد
گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد
مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل
بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد
در کارخانهٔ عشق ازکفر ناگزیر است
آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد
در کیش جانفروشان فضل و شرف به رندیست
اینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد
در محفلی که خورشید اندر شمار ذرهست
خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد
می خور که عمر سرمد گر درجهان توان یافت
جز بادهٔ بهشتی هیچش سبب نباشد
حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستی
روزی شود که با آن پیوند شب نباشد