مِی خواه و گُلاَفشان کن، از دَهر چه میجویی؟
این گفت سَحرگَه گُل، بلبل! تو چه میگویی؟
در این شعر، شاعر به زیبایی و عشق به زندگی اشاره میکند و از گل و بلبل به عنوان نمادهای عشق و زیبایی یاد میکند. او از معشوقه میخواهد که از لحظات خود بهره ببرد، زیباییها را بشناسد و از عشق لذت ببرد. همچنین، به این نکته اشاره میکند که زیبایی و هنر باید مورد ستایش قرار گیرد و در نهایت به این نتیجه میرسد که هر موجودی که در باغ عشق و زیبایی قرار دارد، باید از آن لذت ببرد و در مسیر زندگی با هنری که از خود نشان میدهد، به دیگران روشنی بخشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مِی خواه و گُلاَفشان کن، از دَهر چه میجویی؟
این گفت سَحرگَه گُل، بلبل! تو چه میگویی؟
مَسْنَد به گُلستان بَر، تا شاهد و ساقی را
لَب گیری و رُخ بوسی، مِی نوشی و گُل بویی
شمشاد، خُرامان کُن وآهنگِ گُلِسْتان کُن
تا سَرو بیآموزد از قَدِّ تو، دلجویی
تا غنچهٔ خندانت، دولت به که خواهد داد
ای شاخِ گُلِ رعنا، از بهرِ که میرویی؟
امروز که بازارت، پرجوش خریدار است
دریاب و بِنِه گنجی از مایهٔ نیکویی
چون شمعِ نکورویی، در رهگذرِ باد است
طرْفِ هنری بَربَند از شمعِ نکورویی
آن طُرِّه که هر جَعْدَش، صد نافهٔ چین اَرْزَد
خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوشخویی
هر مُرغ به دستانی در گلشنِ شاه آمد
بلبل به نواسازی، حافظ به غزلگویی