دَر هَمِه دِیْرِ مُغان نیست چو مَن، شِیْدایی
خِرْقِه، جایی گِرُوِ بادِه و دَفْتَر، جایی
در این شعر، شاعر به شیدایی و عشق عمیق خود اشاره میکند و از حالتی نادر یاد میکند که در دیار مغان وجود ندارد. او میگوید که دلش آینهای از شاهی است که غبارهایی بر آن نشسته و از خدا خواهان روشنایی و صحبت است. شاعر با وجود اینکه توبه کرده، اما نمیتواند بدون چهره محبوبش از می بگذرد. او به زیبایی چشم محبوبش اشاره میکند و میگوید که اهل نظر هرگز از پی نادانی نمیروند. او خواهان آن است که در کنار معشوقش قرار گیرد و تصریح میکند که هر گوشه از درد دلش به دریا میماند. در نهایت، شاعر بر اهمیت عشق و میپرستی تأکید میکند و اشارهای به نیاز انسان به عشق و حضور محبوب دارد و از افسوسی خبر میدهد که اگر امروز را بشناسند، فردایی نیز وجود خواهد داشت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دَر هَمِه دِیْرِ مُغان نیست چو مَن، شِیْدایی
خِرْقِه، جایی گِرُوِ بادِه و دَفْتَر، جایی
دِل که آیینِهٔ شاهیست غُباری دارَد
از خُدا میطَلَبَم صُحْبَتِ روشَنرایی
کردهام توبِه به دَسْتِ صَنَمِ بادِهفُروش
که دِگَر، مِی نَخورم بیرُخِ بَزْمآرایی
نَرْگِس اَر لاف زَد از شیوِهٔ چَشْمِ تو مَرَنْج!
نَرَوَنْد اَهْلِ نَظَر از پِیِ نابینایی
شَرْحِ این قِصِّه مَگَر شَمْع بَرآرَد به زَبان
وَرنَه پَروانه نَدارد به سُخَن، پَروایی
جویها بَسْتِهاَم از دیدِه به دامان که مَگَر
دَر کِنارَم بِنِشانَنْد سَهیبالایی
کَشْتیِ بادِه بیاوَر که مَرا بیرُخِ دوست
گَشْت هَر گوشِهٔ چَشْم از غَمِ دِل، دَریایی
سُخَنِ غِیْر مَگو با مَنِ مَعْشوقهپَرَسْت!
کَز وِی و جامِ مِیاَم نیست به کَس، پَروایی
این حَدیثم چه خوش آمَد که سَحَرْگَه میگُفْت
بَر دَرِ مِیْکَدِهای، با دَف و نِی، تَرْسایی
«گَر مُسَلْمانی از این است که حافِظ دارد
آه! اَگَر اَز پِیِ اِمْروز بُوَد فَردایی»