ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟
این شعر به تلاش برای کسب معرفت و عشق الهی اشاره دارد. شاعر به فرد میگوید که باید بکوشد تا به دانش و حقیقت دست یابد و از حالت خاموشی و بیخبری فراتر برود. او تأکید میکند که برای دستیابی به عشق الهی، باید از خود و وابستگیهای دنیوی دور شود. اگر نور عشق حق به دل او بتابد، انسان از هر نور دیگری بهتر و زیباتر میشود. شاعر همچنین اشاره میکند که باید در دل خود عشق و هنر را بگنجاند تا به درجات بالاتر وصال و معیت با خداوند برسد. در نهایت، توصیه میکند که باید در مسیر اهل هنر و معرفت گام بردارد تا به حقیقت برسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مسِ وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبهٔ خویش دور کرد
آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحبنظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی