بلبل، ز شاخِ سرو، به گلبانگِ پهلوی
میخوانْد دوش، درسِ مقاماتِ معنوی
در این شعر، بلبل با صدای زیبا از درخت سرو میخواند و به تعلیم مقامهای معنوی دعوت میکند. اشاره به آتش موسی و گل نشانهای از رسیدن به نکات توحیدی دارد. پرندگان به تصنیف و شوخی مشغولاند و شاعر به سراغ لذتهای دنیوی و عیشهای موقتی میرود. جمشید تنها به حکایت جام توجه دارد و به دنبال دلبستگی به دنیا نیست. شاعر به عواقب نامساعد زندگی و عشق میپردازد و میگوید که خوشیهایی که در این دنیا هست، برای مقامهای بزرگ مناسب نیستند. در نهایت، شاعر به حکمت پدر و پسر اشاره میکند و به مضرات مستی و غفلت از حقیقت زندگی مینگرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بلبل، ز شاخِ سرو، به گلبانگِ پهلوی
میخوانْد دوش، درسِ مقاماتِ معنوی
یعنی بیا، که آتشِ موسی، نمودْ گُل
تا از درخت، نکتهٔ توحید بشنوی
مرغان باغ، قافیهسنجند و بذلهگوی
تا خواجه مِی خورَد، به غزلهای پهلوی
جمشید، جز حکایتِ جام، از جهان نَبُرد
زنهار! دل مَبَند، بر اسبابِ دنیوی
این قصّهٔ عجب شِنو از بختِ واژگون
ما را بِکُشت یار، به انفاسِ عیسَوی
خوش، وقتِ بوریا و گدایی و خوابِ امن
کاین عیش، نیست درخورِ اُورَنگِ خسروی
چَشمت، به غَمزه، خانهٔ مردم، خراب کرد
مَخموریـَت مَباد، که خوش مَست میرَوی
دهقان سالخورده، چه خوش گفت با پسر
کای نورِ چشمِ من! به جز از کِشته، نَدرَوی
ساقی، مگر وظیفهٔ حافظ، زیاده داد
کآشفته گَشت، طُرّهٔ دَستارِ مولوی