سحرگه ره روی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
در این شعر، شاعر به بررسی مفهوم حقیقت و واقعیتهای زندگی میپردازد. او به صوفیان اشاره میکند و میگوید که شراب (نماد معنوی) زمانی خالص میشود که از موانع دور شود. همچنین به بیاعتنایی خدا نسبت به برخی ظواهر مینویسد و میگوید که مروت (نیکی) باید به شکل حقیقی خود درآید. شاعر از تیره شدن دلها و عدم خوشی در زندگی سخن میگوید و به دنبال روشنایی و درک حقیقت است. او خواهان آگاهی و پیشبینی سرنوشت خود است و تأکید میکند که علم نیز گاهی کمکی نمیکند. در نهایت، او خواهان راهی به میخانه است تا به حقیقت نزدیکتر شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سحرگه ره روی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آن گه شود صاف
که در شیشه برآرد اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی
مروت گر چه نامی بینشان است
نیازی عرضه کن بر نازنینی
ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشهچینی
نمیبینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی
درونها تیره شد باشد که از غیب
چراغی برکند خلوتنشینی
گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی؟
اگر چه رسم خوبان تندخوییست
چه باشد گر بسازد با غمینی؟
ره میخانه بنما تا بپرسم
مَآل خویش را از پیشبینی
نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم الیقینی