هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
این شعر توصیف احساسات عاشقانه و عاشق و معشوق است. شاعر به معشوق ابراز ارادت و محبت میکند و به این نکته اشاره دارد که عشق و فهم عمیق بین آنها فرای کلمات و دیدنهای ظاهری است. او به زلف و زیبایی معشوق اشاره میکند و از قدرت تأثیرگذاری آن بر عاشقان سخن میگوید. همچنین به اهمیت لحظات عاشقی و ناکامیها در زندگی اشاره میکند و ضرورت حفظ فاصله از غم و پریشانی را خاطرنشان میسازد. در نهایت، شاعر به خطر غفلت از زمان و ارزش آن در زندگی میپردازد و از تجلی زیباییهای عشق یاد میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق؟
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعهٔ دلقش هزاران بت بیفشانی
گشادِ کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجدهٔ آدم زمین بوس تو نیت کرد
که در حُسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظ
«نگر تا حلقهٔ اقبال ناممکن نجنبانی»