که بَرَد به نزد شاهان ز من گدا پیامی؟
که به کوی مِیفروشان دو هزار جم به جامی
در این شعر، شاعر (حافظ) از وضعیت خود و امیدش به تغییر شرایط سخن میگوید. او پیغامی را به شاهان میفرستد و از خراب و بدنامی خود میگوید، اما هنوز امیدوار است که با کمک عزیزانش به نیک نامی برسد. شاعر از کسی که کیمیا میفروشد میخواهد که نگاهی به دل او بیندازد، زیرا او هیچ دارایی ندارد و فقط در جستجوی محبت و توجه است. حافظ به وفای جانان اشاره میکند که توجهی به او نکرده و از سردی روابط گلهمند است. او در ادامه میگوید که حتی اگر شراب خام باشد، باز هم بهتر از هزاران شراب پخته است. در انتها، او از بیتوجهی معشوق و مرگ خود در پی عشق میگوید و خواستار انتقام نیست، بلکه تنها از احساساتش سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
که بَرَد به نزد شاهان ز من گدا پیامی؟
که به کوی مِیفروشان دو هزار جم به جامی
شدهام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم
که به همت عزیزان برسم به نیکنامی
تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکندهایم دامی
عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود
نه به نامهای پیامی نه به خامهای سلامی
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی
ز رهم میفکن ای شیخ به دانههای تسبیح
که چو مرغ، زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
به کجا برم شکایت؟ به که گویم این حکایت؟
که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی
بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ
که چنان کشندهای را نکند کس انتقامی