بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوق خود صحبت میکند و بیان میکند که عشقش کمالی دارد و هیچگاه از بین نمیرود. او معتقد است که عشق به گونهای است که هیچ عقل و تصوری نمیتواند آن را درک کند و بهتر از آن مثالی وجود ندارد. شاعر به اهمیت وقتهایی که با معشوقش میگذراند تأکید کرده و میگوید که یک لحظه بودن با او به اندازه یک سال میارزد. او همچنین از درد دوری و آرزوی وصال معشوقش مینالد و از معشوق درخواست میکند که بر دلش رحم آورد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که نباید از هجرت و دوری شکایت کند، زیرا عشق واقعی به تحمل هجرت نیاز دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
در وهم مینگنجد کاندر تصور عقل
آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی
شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را
هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی
وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
چون من خیال رویت جانا به خواب بینم
کز خواب مینبیند چشمم به جز خیالی
رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت
شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی
زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی