عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام مِیام ده که به پیری برسی
شعر به بیهودگی عمر و لزوم استفاده از لحظات زندگی اشاره دارد. شاعر از بیاعتنایی به غفلتها و خوابزدگی انسانها در زندگی میگوید و نارضایتی از آرامش و سادگی که بر جامعه حاکم شده است. او به عاشقوار بودن و شور و شوق زندگی تأکید میکند و از ضرورت بیداری و قدر دانستن لحظات مؤکد میسازد. در انتها، شاعر از خداوند طلب میکند تا راهی آسان برای رسیدن به مقصودش فراهم کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام مِیام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شدهاند
شاهبازانِ طریقت به مقامِ مگسی
دوش در خیل غلامان درش میرفتم
گفت: «ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی؟»
با دل خونشده چون نافه خوشش باید بود
هر که مشهور جهان گشت به مشکیننفسی
لمع البرق مِن الطّور و آنَستُ بهِ
فلَعَلّی لک آتٍ بشهابٍ قبسِ
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
وه که بس بیخبر از غلغل چندین جرسی
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم
جان نهادیم بر آتش ز پی خوشنفسی
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ
یَسَر الله طریقاً بکَ یا ملتمِسی