صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
به یادگار بمانی که بوی او داری
در این شعر، شاعر با استفاده از تصورات زیبای عاشقانه، به توصیف محبوب خود میپردازد. او با ستایش زلف و عطر دلانگیز معشوق، به اطرافیان او اشاره میکند و به زیباییهای عشق و احوالات دل خود اشاره دارد. شاعر همچنین از تاثیرات عشق و وابستگیهای عاطفی میگوید و به زیباییهای ظاهری و باطنی معشوق اشاره دارد. نهایتاً، او از غیبت عشق و جستجوی آن در گوشههای مقدس مانند صومعه نیز سخن میگوید، به نوعی به جستجوی عشق به عنوان یک حس عمیق و منحصر به فرد توصیه میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
به یادگار بمانی که بوی او داری
دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست
توان به دست تو دادن گرش نکو داری
در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت
جز این قدر که رقیبان تندخو داری
نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد
که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری
به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد
خود از کدام خم است این که در سبو داری
به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز
که گر بدو رسی از شرم سر فروداری
دم از ممالک خوبی چو آفتاب زدن
تو را رسد که غلامان ماه رو داری
قبای حسن فروشی تو را برازد و بس
که همچو گل همه آیین رنگ و بو داری
ز کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق
قدم برون نه اگر میل جست و جو داری