به جان او که گرم دسترس به جان بودی
کمینه پیشکش بندگانش آن بودی
این شعر از حافظ به بیان عشق و longing او به معشوق میپردازد. شاعر با تأکید بر مقام بلند و ارزشمندی معشوق، از دشواریهای دوری از او و عدم دیدار یاد میکند. او خود را در غم و اندوه بیقراری و حسرت میبیند و به زیباییهای معشوق اشاره میکند که همچون آفتاب در آسمان است. در پایان، شاعر از تنهایی و نالههای خود سخن میگوید و به ارتباط عمیق بین عشق و روح شعر اشاره میکند. حسرت و عدم دسترسی به معشوق، تم اصلی این ابیات است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به جان او که گرم دسترس به جان بودی
کمینه پیشکش بندگانش آن بودی
بگفتمی که «بها چیست خاک پایش را؟»
اگر حیات گران مایه جاودان بودی
به بندگی قدش سرو معترف گشتی
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی
به خواب نیز نمیبینمش چه جای وصال
چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
اگر دلم نشدی پایبند طرهٔ او
کیاش قرار در این تیرهخاکدان بودی؟
به رخ چو مهرِ فلک بینظیرِ آفاق است
به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی
درآمدی ز درم کاشکی چو لمعهٔ نور
که بر دو دیدهٔ ما حکم او روان بودی
ز پرده نالهٔ حافظ برون کی افتادی؟
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودی