سَبَتْ سَلْمیٰ بِصُدْغَیها فُؤادي
و رُوحي کُلَّ یَومٍ لي یُنادي
عارف: این غزل، شرح حال یک عاشق شیدا است که با وجود مشکلات و حسادت دشمنان، بر هدف خود ثابت قدم مانده و تنها تکیهگاهش خداوند است.اسارت در عشق: شاعر اعتراف میکند که دلش توسط زلفهای زیبای معشوق (سلما) اسیر شده و روحش هر روز از شدت این عشق در فریاد است.درخواست وصال و ترحم: او با التماس، معشوق (نگار) را صدا میزند که بر او ببخشاید و علیرغم میل بدخواهان، به وصال او برسد و چهره زیبایش را از او پنهان نکند.توکل بر خدا: در مسیر این سودای عاشقانه و سخت، عاشق میگوید که کاملاً بر پروردگار توکل کرده و در دریای محبت او غرق شده است (اشاره به ایمان راسخ در مسیر پر مخاطره عشق).اخطار به معشوق: در بخشهایی که از گویش محلی استفاده شده، شاعر ضمن بیان تعهد خود و آمادگی برای تحمل جریمه و تاوان این عشق، به معشوق هشدار میدهد: اگر به داد دل او نرسی و رسم وفاداری پیش نگیری، ناچار غم این دل را خواهی خورد و با عواقب ناخوشایندی روبرو خواهی شد.تخلص: غزل با تخلص حافظ پایان مییابد و او در نهایت سرنوشت دل گمشدهاش را به لطف و هدایت الهی میسپارد، حتی در تاریکی مطلق (چین زلف).به طور خلاصه، این شعر ترکیبی از: ۱. بیان عمق و درد عشق، ۲. توکل به خدا و ۳. هشدار محکم و عاشقانه به معشوق برای وفاداری است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سَبَتْ سَلْمیٰ بِصُدْغَیها فُؤادي
و رُوحي کُلَّ یَومٍ لي یُنادي
نگارا بر من بیدل ببخشای
و واصِلْني علی رَغْمِ الْأَعادي
حبیبا در غم سودای عشقت
تَوَکَّلْنا علی رَبِّ الْعِبادِ
أَ مَنْ اَنْکَرْتَني عَن عشق سَلْمیٰ
تُزَاوَّل آن روی نِهْکو بِوادی
که همچون مُت به بوتَن دل وَ اِی رَه
غَریقُ الْعِشقِ في بَحْرِ الْوِدادِ
به پی ماچان غَرامت بِسپُریمَن
غَرَت یک وی رَوِشتی از اَما دی
غم این دل بِواتَت خورد ناچار
و غَر نه او بِنی آنچَت نَشادی
دل حافظ شد اندر چین زلفت
بِلَیلٍ مُظْلِمٍ وَ اللّهُ هادي