با مدّعی مگویید، اسرارِ عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد، در دردِ خودپرستی
در این شعر، شاعر به عشق و مستی اشاره میکند و میگوید که نبایست اسرار عشق را با دیگران در میان گذاشت، زیرا برخی از افراد ناآگاهانه در درد خود غرق میشوند. او به عاشق شدن دعوت میکند، زیرا زندگی روزی پایان مییابد و ما نمیتوانیم به راحتی به معنای واقعی وجود پی ببریم. شاعر در کنایه به ملاقات با یک معشوق، بر این نکته تأکید دارد که عشق و زیبایی حیات را تحت تأثیر قرار میدهد و سعی دارد تا از مشکلات و فتنهها سخن بگوید. در انتها، به این نکته میپردازد که عشق در برابر طوفانهای زندگی تسلیم میشود و این کشاکش موجب آزار عاشق میگردد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
با مدّعی مگویید، اسرارِ عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد، در دردِ خودپرستی
عاشق شو اَر نَهْ روزی، کارِ جهان سرآید
ناخوانده نقشِ مقصود، از کارگاهِ هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت، در مجلسِ مُغانَم
«با کافران چه کارت؟ گر بت نمیپرستی»
سلطانِ من خدا را، زُلفَت شکست ما را
تا کِی کُنَد سیاهی، چندین درازدستی؟
در گوشهٔ سلامت، مستور چون توان بود
تا نرگسِ تو با ما، گوید رموزِ مستی
آن روز دیده بودم، این فتنهها که برخاست
کز سرکشی، زمانی، با ما نمینشستی
عشقت، به دستِ طوفان، خواهد سپرد حافظ
چون برق، از این کشاکش، پنداشتی که جستی