سحرگاهان، که مخمورِ شبانه
گرفتم باده با چنگ و چَغانه
در این شعر، شاعر از صبحگاهی صحبت میکند که در حال و هوای مستی به سر میبرد. او عقل خود را در ازای شراب به فراموشی میسپارد و از زرق و برق دنیا دور میشود. معشوقهای را توصیف میکند که با زیبایی خود او را از فریب زمانه محافظت میکند. به ساقی اشاره میکند که از تیرهای ملامت پرهیز کند و بر لذتها تمرکز کند. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که وجود انسان معمایی پیچیده است و درک آن دشوار است، و این درک، نقشی شگفتانگیز در زندگی دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سحرگاهان، که مخمورِ شبانه
گرفتم باده با چنگ و چَغانه
نهادم عقل را ره توشه از مِی،
زِ شهرِ هستیاش کردم روانه
نگارِ مِیفروشم عشوهای داد،
که ایمن گشتمَ از مکرِ زمانه
زِ ساقیِ کمان ابرو شنیدم؛
که ای تیرِ ملامت را نشانه!
نبندی زان میان طرفی، کمروار،
اگر خود را ببینی در میانه
برو، این دام بر مرغی دگر نِه
که عَنقا را بلند است آشیانه!
کِه بَندد طرفِ وصل ازْ حُسنِ شاهی؟
کِه با خود عشق بازد جاودانه؟
ندیم و مطرب و ساقی، همه اوست؛
خیالِ آب و گل در رَه، بهانه
بِده کشتیِ مِی تا خوش برانیم،
از این دریایِ ناپیداکرانه
وجودِ ما معماییست، حافظ؛
که تحقیقش، فُسون است و فِسانه