مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مه نو
یادم از کِشتهٔ خویش آمد و هنگامِ درو
در این اشعار، شاعر به تصویرسازی از زیباییهای طبیعت و عشق میپردازد. او با مشاهده مزرعه سبز و داس ماه نو، به یاد کشته خویش میافتد و از بخت خود میخواهد که نومید نشود. شاعر تأکید میکند که حتی اگر سرنوشتی بد داشته باشیم، نباید امید را از دست بدهیم. او اشاره میکند که زینت و مال دنیا فریبندهاند و نصیحت میکند که به زیباییهای حقیقی و عشق پایبند باشیم. در نهایت، شاعر به ریا و زهد بیپایه انتقاد میکند و از آنها میخواهد که از خود دور شوند و به حقیقت عشق نزدیک شوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مه نو
یادم از کِشتهٔ خویش آمد و هنگامِ درو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر رَوی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از چراغِ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اخترِ شبدزد مکن کاین عیار
تاجِ کاووس ببرد و کمرِ کیخسرو
گوشوارِ زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دورِ خوبی گذران است نصیحت بشنو
چشمِ بد دور ز خالِ تو که در عرصهٔ حسن
بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمنِ مه به جُوی خوشهٔ پروین به دو جو
آتشِ زهد و ریا خرمنِ دین خواهد سوخت
حافظ این خرقهٔ پشمینه بینداز و برو