به جان پیر خرابات و حق صحبت او
که نیست در سر من جز هوای خدمت او
این شعر بیانگر عشق و ارادت شاعر (حافظ) به می و میخانه و در عین حال به خداوند است. او به حق صحبت پیر خرابات اشاره میکند و میگوید که تنها آرزوی او خدمت به اوست. حافظ اعتقاد دارد که حتی اگر بهشت جای گناهکاران نیست، با نوشیدن باده میتواند به رحمت خداوند دست یابد. او بر این باور است که محبت الهی مانند صاعقه روشن است و بر زندگی او تأثیر میگذارد. حافظ از زهد و توبه صحبت میکند، اما به نظر میرسد که دلش به آن میل ندارد و بیشتر به عشق و شادی در میخانه تمایل دارد. در نهایت، او میگوید که هویتش وابسته به خرقه و باده است و ذاتش از خاک خرابات نشات گرفته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به جان پیر خرابات و حق صحبت او
که نیست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است
بیار باده که مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد
که زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه میخانه گر سری بینی
مزن به پای که معلوم نیست نیت او
بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب
نوید داد که عام است فیض رحمت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که نیست معصیت و زهد بی مشیت او
نمیکند دل من میل زهد و توبه ولی
به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاک خرابات بود فطرت او