منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
در این شعر، شاعر خود را به عنوان شخصی عاشق و باوفا معرفی میکند که به عشق ورزیدن شهره است و سعی دارد از بدیها دوری کند. او تأکید میکند که در عشق و وفا باید خوش بود و از رنجیدن پرهیز کرد، چرا که در این راه رنج و ناراحتی گناه است. شاعر از پیر میکده میپرسد که راه نجات چیست و پاسخی میگیرد که عیبپوشی و شاد بودن است. او به زیبایی طبیعت و نگاه مردم به معشوق اشاره میکند و بیان میکند که در میپرستی باید از خودگذشتگی کرد. در نهایت، اشاره میکند که بوسیدن جز بر لب ساقی و جام می، کار اشتباهی است و باید از ازدستدادن خود پرهیز کرد. این شعر به جنبههای عشق، می و شادکامی و دوری از رنج و عیبجویی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقتِ ما کافریست رنجیدن
به پیرِ میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جامِ می و گفت عیب پوشیدن
مرادِ دل ز تماشای باغِ عالم چیست؟
به دستِ مردمِ چشم از رخِ تو گل چیدن
به مِیْ پرستی از آن نقشِ خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقشِ خود پرستیدن
به رحمتِ سرِ زلفِ تو واثقم ورنه
کشش چو نَبوَد از آن سو چه سود کوشیدن؟
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بیعملان واجب است نشنیدن
ز خطّ یار بیاموز مِهر با رخِ خوب
که گرد عارضِ خوبان خوش است گردیدن
مبوس جز لبِ ساقی و جامِ می حافظ
که دستِ زهد فروشان خطاست بوسیدن