میسوزم از فِراقت روی از جَفا بگردان
هجران بلایِ ما شد، یا رب بلا بگردان
در این شعر، شاعر از درد و رنج جدایی و فراق معشوق سخن میگوید و خواستار آن است که خداوند این بلا را از او دور کند. او زیبایی و جلوه معشوق را ستایش میکند و از آن میخواهد که به او توجه کند و در زندگیاش نور و امید بیاورد. همچنین به سرنوشت و روزگار اشاره میکند و خواستار تغییرات مثبتی در زندگیاش است. خواستههای شاعر نشاندهندهی عشق و longing او به معشوق و طلب کمک از خداوند است. او در نهایت به این نتیجه میرسد که بختش جز این قدر نیست و از تقدیر و قضا شکایت دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
میسوزم از فِراقت روی از جَفا بگردان
هجران بلایِ ما شد، یا رب بلا بگردان
مَه جلوه مینماید بر سبز خِنگِ گَردون
تا او به سر درآید، بر رَخش پا بگردان
مَرغول را بَرافشان یعنی به رَغمِ سنبل
گِردِ چمن بُخوری همچون صبا بگردان
یغمایِ عقل و دین را بیرون خرام سرمست
در سر کلاه بِشکن در بَر قَبا بگردان
ای نورِ چشمِ مستان در عینِ انتظارم
چنگِ حزین و جامی بِنواز یا بگردان
دوران همینویسد بر عارضش خطی خوش
یا رب نوشتهٔ بد از یارِ ما بگردان
حافظ ز خوبرویان بختت جز این قَدَر نیست
گر نیستت رضایی حُکمِ قضا بگردان