ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
در این شعر، شاعر به دعا و درخواست از خداوند برای تسکین درد و غم جدایی از معشوق میپردازد. او از رفیقان میخواهد که به او کمک کنند تا دل بیمار خود را درمان کند. شاعر از کسی که بدون دلیل رنجیده و رفته است، درخواست بازگشت میکند تا فضایی تازه بوجود آورد. همچنین به دنبال جایی برای شادی و خوشی است و از رندان کمک میطلبد تا با هم راهی برای لذت ببرند. او به دنبال کسی است که با شعر و غزلهایش دلها را تسکین دهد و به شادی و نوایی تازه ببخشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
دلِ بیمار شد از دست، رفیقان مددی
تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم
آن که بیجرم برنجید و به تیغم زد و رفت
بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست
تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم
مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه
کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم
سایهٔ طایر کم حوصله کاری نکند
طلب از سایهٔ میمون همایی بکنیم
دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست
تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم