عمریست تا به راهِ غَمَت رو نهادهایم
روی و ریایِ خَلق به یک سو نهادهایم
شاعر در این اشعار از عشق و دلبستگی خود به معشوق سخن میگوید و بیان میکند که سالهاست در مسیر عشق او گام برداشتهاند. او دنیا و ظاهر فریبای انسانها را رها کرده و به سمت عشق حقیقی رفته است. در این راه، علم و دانش را کنار گذاشته و تمام وجودش را به عشق و زیباییهای موجود در معشوق سپرده است. شاعر همچنین به ناپایداری و بازیهای دلانگیز معشوق اشاره میکند و ابراز میدارد که تمام امیدشان به جاذبههای عشق و زیبایی معشوق بستگی دارد. در نهایت، حافظ با سوالی از خود میپرسد که دل سرگشتهاش کجاست و به گردن آن گیسوان زیبا اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عمریست تا به راهِ غَمَت رو نهادهایم
روی و ریایِ خَلق به یک سو نهادهایم
طاق و رواقِ مدرسه و قال و قیلِ عِلم
در راهِ جام و ساقیِ مَه رو نهادهایم
هم جان بِدان دو نرگسِ جادو سپردهایم
هم دل بدان دو سُنبلِ هندو نهادهایم
عمری گذشت تا به امیدِ اشارتی
چشمی بدان دو گوشهٔ ابرو نهادهایم
ما مُلکِ عافیت نه به لشکر گرفتهایم
ما تختِ سلطنت نه به بازو نهادهایم
تا سِحْرِ چَشم یار چه بازی کند که باز
بنیاد بر کرشمهٔ جادو نهادهایم
بی زلفِ سرکشش سرِ سودایی از ملال
همچون بنفشه بر سرِ زانو نهادهایم
در گوشهٔ امید چو نَظّارگانِ ماه
چَشمِ طلب بر آن خَمِ ابرو نهادهایم
گفتی که حافظا دل سرگشتهات کجاست؟
در حلقههایِ آن خَمِ گیسو نهادهایم