غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۶۴

سرودهٔ حافظ
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ما بی‌غمانِ مست دل از دست داده‌ایم

هم‌رازِ عشق و هم‌نفسِ جامِ باده‌ایم

۲

بر ما بسی کمانِ ملامت کشیده‌اند

تا کارِ خود ز ابرویِ جانان گشاده‌ایم

۳

ای گُل تو دوش داغِ صَبوحی کشیده‌ای

ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم

۴

پیرِ مُغان ز توبهٔ ما گر ملول شد

گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم

۵

کار از تو می‌رود، مددی ای دلیلِ راه

کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم

۶

چون لاله، مِی مبین و قَدَح در میانِ کار

این داغ بین که بر دلِ خونین نهاده‌ایم

۷

گفتی که «حافظ این همه رنگ و خیال چیست؟!»

نقشِ غلط مَبین که همان لوحِ ساده‌ایم

بازگشت به سروده‌های حافظ