آن که پامالِ جفا کرد چو خاکِ راهم
خاک میبوسم و عُذرِ قَدَمَش میخواهم
در این شعر، شاعر احساسات خود را نسبت به عشق و زیبایی بیان کرده است. او از مشکلات و ناملایمات روحی ناشی از عشق سخن میگوید و به نوعی عذرخواهی از معشوق میکند. شاعر تاکید میکند که با وجود دشواریها و جفاهایی که در عشق دیده، از گلایه و شکایت دور است و بیشتر به خدمت و بندگی عشق خود میپردازد. او به زیبایی معشوق اشاره میکند و ابراز آمادگی میکند که همچنان در کنار او بماند. با دعوت به میکده، اشاره به لذت و زیباییهای عشق دارد و از حالتی مست و شاداب و بیخیالی لذت میبرد. در نهایت، ضمن ابراز تعلق خاطر، از وضع فعلی و درک زیباییها سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن که پامالِ جفا کرد چو خاکِ راهم
خاک میبوسم و عُذرِ قَدَمَش میخواهم
من نه آنم که ز جورِ تو بِنالم، حاشا
بندهٔ معتقد و چاکرِ دولتخواهم
بستهام در خَمِ گیسویِ تو امّیدِ دراز
آن مبادا که کُنَد دستِ طلب کوتاهم
ذَرّهٔ خاکم و در کویِ توام جای خوش است
ترسم ای دوست که بادی بِبَرَد ناگاهم
پیرِ میخانه سَحَر جامِ جهانبینم داد
و اندر آن آینه از حُسنِ تو کرد آگاهم
صوفیِ صومعهٔ عالَمِ قُدسَم لیکن
حالیا دیرِ مُغان است حوالتگاهم
با منِ راهنشین خیز و سوی میکده آی
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم
مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود
آه اگر دامنِ حُسنِ تو بگیرد آهم
خوشم آمد که سحر خسروِ خاور میگفت
با همه پادشهی بندهٔ تورانشاهم