خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم
راحتِ جان طلبم و از پِیِ جانان بروم
در این شعر، شاعر از آرزوی رفتن به جایی بهتر صحبت میکند و yearning دارد که از این دنیای ویران فرار کند. او به دنبال آرامش و وصال محبوب خود است، حتی اگر بداند که راهی سخت و غریب در پیش دارد. شاعر با اشاره به زندان سکندر، از درد و رنج خود میگوید و تصمیم دارد برای رسیدن به محبوبش، رنجها را تحمل کند. او در تلاش است تا به میکده برود و شادی و غزلی سر دهد. در پایان، به همدردی با بزرگانی چون حافظ اشاره میکند و امید دارد که روزی به سعادت و خوشبختی برسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم
راحتِ جان طلبم و از پِیِ جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نَبَرد راه غریب
من به بویِ سرِ آن زلفِ پریشان بروم
دلم از وحشتِ زندانِ سِکَندَر بگِرفت
رخت بربندم و تا مُلکِ سلیمان بروم
چون صبا با تنِ بیمار و دلِ بیطاقت
به هواداریِ آن سروِ خُرامان بروم
در رهِ او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دلِ زخمکَش و دیدهٔ گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا درِ میکده شادان و غزلخوان بروم
به هواداری او ذَرِّهصفت، رقصکنان
تا لبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان بروم
تازیان را غمِ احوالِ گرانباران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم رَه بیرون
همرهِ کوکبهٔ آصفِ دوران بروم