غمِ زمانه که هیچش کَران نمیبینم
دَواش جز مِیِ چون ارغوان نمیبینم
در این شعر، شاعر از غم و اندوهی عمیق صحبت میکند که نمیتواند راهی برای درمان آن پیدا کند. او میگوید که در جمع مغان و اهل دل، خوشیها و عشق واقعی را نمییابد. شاعر به این موضوع اشاره دارد که هر چه تلاش کند، نتوانسته زیباییهای معشوقش را به درستی ببیند و در این مسیر حسرت و افسوس به دل دارد. حتی در قبال وجود معشوق، او تنها آب روانی را میبیند و توانایی درک زیباییهای واقعی را ندارد. به طور کلی، این شعر بیانگر تنهایی، غم و بیپناهی در جستجوی عشق و فهمیدن معنای واقعی زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غمِ زمانه که هیچش کَران نمیبینم
دَواش جز مِیِ چون ارغوان نمیبینم
به تَرک خدمتِ پیرِ مُغان نخواهم گفت
چرا که مصلحتِ خود در آن نمیبینم
ز آفتابِ قَدَح ارتفاعِ عیش بگیر
چرا که طالعِ وقت آن چُنان نمیبینم
نشانِ اهل خدا عاشقیست، با خود دار
که در مشایخِ شهر این نشان نمیبینم
بدین دو دیدهٔ حیران من هزار افسوس
که با دو آینه رویش عیان نمیبینم
قدِ تو تا بِشُد از جویبارِ دیدهٔ من
به جایِ سرو جز آبِ روان نمیبینم
در این خُمار کَسَم جرعهای نمیبخشد
ببین که اهل دلی در میان نمیبینم
نشانِ مویِ میانش که دل در او بستم
ز من مَپرس که خود در میان نمیبینم
من و سفینهٔ حافظ که جز در این دریا
بضاعت سخن دُرفشان نمیبینم