به عزمِ توبه سحر گفتم استخاره کُنم
بهارِ توبهشکن میرسد چه چاره کُنم؟
شاعر در این ابیات دربارهی تمایل به توبه صحبت میکند، اما در عین حال نمیتواند خود را از لذتهای دنیوی و شرابخواری دور کند. او به دورنمایی از بزم و شادی اشاره میکند و میخواهد در کنار دوستانش به میگساری بپردازد. همچنین به زیباییهای دوستش اشاره کرده و از عشق و شوقش به زندگی و لذتهای آن میگوید. در آخر، اشارهای به نامعلومی و رازهای دلش دارد که میخواهد با موسیقی و هنر آشکار کند. این اشعار به تضاد بین تمایل به پاکی و جذابیت گناه و لذتهای دنیوی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به عزمِ توبه سحر گفتم استخاره کُنم
بهارِ توبهشکن میرسد چه چاره کُنم؟
سخن درست بگویم نمیتوانم دید
که مِی خورند حریفان و من نِظاره کنم
چو غنچه با لبِ خندان به یادِ مجلسِ شاه
پیاله گیرم و از شوق، جامه پاره کنم
به دورِ لاله دماغِ مرا عِلاج کنید
گر از میانهٔ بزمِ طَرَب کناره کنم
ز رویِ دوست مرا چون گلِ مراد شِکُفت
حوالهٔ سَرِ دشمن به سنگِ خاره کنم
گدایِ میکدهام، لیک وقتِ مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
مرا که نیست رَه و رسمِ لقمهپرهیزی
چرا ملامتِ رندِ شرابخواره کنم
به تختِ گُل بنشانم بُتی چو سلطانی
ز سنبل و سَمَنش، سازِ طوق و یاره کنم
ز باده خوردن پنهان مَلول شد حافظ
به بانگِ بَربَط و نِی، رازَش آشکاره کنم