دوش سودایِ رُخَش گفتم ز سر بیرون کُنَم
گفت کو زنجیر؟ تا تدبیرِ این مجنون کُنَم
در این شعر، شاعر از احساسات عاشقانه و مشکلاتی که در عشق با آنها روبهروست، صحبت میکند. او به زیبایی محبوبش اشاره میکند و میگوید که برای فراموش کردن او تلاش میکند، ولی حتی زنجیر عشق او مانع از این کار میشود. شاعر از خشم محبوب و ناراحتی دوستانش سخن میگوید و از او میخواهد که به خاطر اشتباهش او را ببخشاید. همچنین، او از زیبایی و شادابی که میخواهد به خود برگرداند، یاد میکند و تقاضا میکند که میای به او داده شود تا چهرهاش گلگون شود. در انتها، شاعر از خداوند طلب کمک میکند و میخواهد که دعایی برای او کند تا در عشقش موفقتر باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دوش سودایِ رُخَش گفتم ز سر بیرون کُنَم
گفت کو زنجیر؟ تا تدبیرِ این مجنون کُنَم
قامتش را سرو گفتم، سر کشید از من به خشم
دوستان از راست میرَنجَد نِگارم، چون کنم؟
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار
عشوهای فرمای تا من طبع را موزون کنم
زردرویی میکَشَم زان طبعِ نازک، بیگناه
ساقیا جامی بده تا چهره را گُلگون کنم
ای نسیمِ منزلِ لیلی خدا را تا به کی
رَبع را برهم زنم، اَطلال را جیحون کنم
من که رَه بُردم به گنجِ حُسنِ بیپایان دوست
صد گدایِ همچو خود را بعد از این قارون کنم
ای مَهِ صاحب قران، از بنده حافظ یاد کن
تا دعایِ دولتِ آن حُسنِ روزافزون کنم