صَنَما با غمِ عشقِ تو چه تدبیر کنم؟
تا به کِی در غمِ تو نالهٔ شبگیر کنم؟
شاعر در این غزل از غم و درد عشق سخن میگوید و از تدبیر خود در برابر این غم میپرسد. او از نالههای شبانهاش و دیوانگی دلش به خاطر عشق یاد میکند و میگوید که نمیتواند آنچه را در مدت جدایی تحمل کرده، در یک نامه بیاورد. شاعر همچنین به یاد نقش زیبایی معشوقش میافتد و آرزو میکند که اگر وصال ممکن شود، همه چیز را در دل و دینش فدای او کند. در پایان، از واعظی که او را نصیحت میکند دور میشود و میگوید که در این وضع، امیدی به تغییر نیست و تقدیر چنین است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صَنَما با غمِ عشقِ تو چه تدبیر کنم؟
تا به کِی در غمِ تو نالهٔ شبگیر کنم؟
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شِنَوَد
مگرش هم ز سرِ زلفِ تو زنجیر کنم
آن چه در مدتِ هِجرِ تو کشیدم هیهات
در یکی نامه محال است که تَحریر کنم
با سرِ زلفِ تو مجموعِ پریشانی خود
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم؟
آن زمان کآرزویِ دیدنِ جانم باشد
در نظر نقشِ رخِ خوبِ تو تصویر کنم
گر بدانم که وصالِ تو بدین دست دهد
دین و دل را همه دَربازم و توفیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امّید صَلاحی ز فسادِ حافظ
چون که تقدیر چُنین است، چه تدبیر کنم؟