من که از آتشِ دل چون خُمِ مِی در جوشم
مُهر بر لب زده، خون میخورم و خاموشم
این شعر از حافظ بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و غمانگیز اوست. شاعر از آتش شوق و عشق میگوید و اینکه باوجود غم دل، خاموشی میکند و در تنهایی خود مینوشد. او به طمع بر لب محبوب خود اشاره دارد و میپرسد که چه زمانی از این غم رهایی خواهد یافت. حافظ در عین حال بر این نکته تأکید میکند که دینداریاش به خاطر نفاق نیست و تنها به دلیل نیاز به پنهانکردن عیبهایش است. او به امید عفو و رحمت الهی در روز قیامت اعتقاد دارد و به دنبال لذتهای دنیوی و نوشیدن شراب است. شاعر در پایان از سخنان عارفانه پیر مغان و تاثیر آن بر او صحبت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من که از آتشِ دل چون خُمِ مِی در جوشم
مُهر بر لب زده، خون میخورم و خاموشم
قصدِ جان است طمع در لبِ جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
من کِی آزاد شَوَم از غمِ دل؟ چون هر دَم
هندویِ زلفِ بُتی حلقه کُنَد در گوشم
حاشَ لِلَّه که نیَم معتقدِ طاعتِ خویش
این قَدَر هست که گَه گَه قدحی مینوشم
هست امیدم که علیرغمِ عدو روزِ جزا
فیضِ عَفوَش نَنَهد بارِ گُنَه بر دوشم
پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا مُلکِ جهان را به جوی نفروشم؟!
خرقهپوشیِ من از غایتِ دینداری نیست
پردهای بر سرِ صد عیبِ نهان میپوشم
من که خواهم که ننوشم به جز از راوَقِ خُم
چه کنم گر سخنِ پیرِ مُغان نَنْیوشَم؟
گر از این دست زَنَد مُطربِ مجلس رَهِ عشق
شعرِ حافظ بِبَرَد وقتِ سماع از هوشم