من دوستدارِ رویِ خوش و مویِ دلکَشَم
مَدهوشِ چَشمِ مست و مِیِ صافِ بیغَشَم
در این شعر، شاعر از محبت و زیباییهای عشق سخن میگوید. او به خوشیها و دلرباییهای محبوب خود اشاره کرده و از حالتی سرمستی و مدهوشی ناشی از عشق صحبت میکند. شاعر خود را بهشتی میداند که در دنیای عشق جوانان گرفتار شده است. او تاکید میکند که در عشق، گریزی نیست و باید به عاشقانهها ادامه داد. همچنین به زیباییهای شیراز و معشوقان آن اشاره میکند و از بخت و آرزوی رسیدن به محبوبش میگوید. در نهایت، شاعر، حافظ، احساسات عمیق خود را با دلتنگی و عشق توامان بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من دوستدارِ رویِ خوش و مویِ دلکَشَم
مَدهوشِ چَشمِ مست و مِیِ صافِ بیغَشَم
گفتی ز سِرِّ عهدِ ازل یک سخن بگو
آنگَه بگویمت که دو پیمانه دَر کَشَم
من آدمِ بهشتیَم اما در این سفر
حالی اسیرِ عشقِ جوانان مَهوَشَم
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز
اِسْتادِهام چو شمع، مَتَرسان ز آتشم
شیراز معدنِ لبِ لَعل است و کانِ حُسن
من جوهریِّ مُفلِسَم، ایرا مُشَوَّشَم
از بس که چَشمِ مست در این شهر دیدهام
حقّا که مِی نمیخورم اکنون و سَرخوشم
شهریست پُر کِرشمهٔ حوران ز شِش جهت
چیزیم نیست وَر نه خریدارِ هر شَشَم
بخت ار مدد دهد که کَشَم رَخت سویِ دوست
گیسویِ حور گَرد فشاند ز مَفْرَشَم
حافظ عروسِ طَبعِ مرا جلوه آرزوست
آیینهای ندارم از آن آه میکشم