چرا نه در پِیِ عزمِ دیارِ خود باشم
چرا نه خاکِ سرِ کویِ یارِ خود باشم
شاعر در این غزل از غم غربت میگوید و آنکه قصد دارد به دیار و وطن خود برود؛ او میخواهد به نزد محبوب و معشوق خود برگردد. شاعر به شیوه زندگی خود، که عاشقی و رندی بوده است اشاره میکند و ادامه میدهد که پس از این نیز به همین روش زندگی خواهد کرد. در پایان ابراز امیدواری میکند که خدا همچنان او را راهنمایی کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چرا نه در پِیِ عزمِ دیارِ خود باشم
چرا نه خاکِ سرِ کویِ یارِ خود باشم
غمِ غریبی و غربت چو بر نمیتابم
به شهرِ خود رَوَم و شهریارِ خود باشم
ز مَحرمان سراپردهٔ وصال شَوَم
ز بندگانِ خداوندگارِ خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روزِ واقعه پیشِ نگارِ خود باشم
ز دستِ بختِ گرانخواب و کارِ بیسامان
گَرَم بُوَد گِلِهای، رازدارِ خود باشم
همیشه پیشهٔ من عاشقی و رندی بود
دگر بکوشم و مشغولِ کارِ خود باشم
بُوَد که لطفِ ازل رهنمون شود حافظ
وگرنه تا به ابد شرمسارِ خود باشم