مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم
طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم
غزل فوق نشاندهنده longing و آرزوهای عمیق شاعر برای وصال معشوق است. شاعر با بیان اینکه به دلیل عشق به معشوق از قید و بندهای جهان آزاد میشود، خواستار بارانی از هدایت و رحمت است. او به یاد مرگ و آرامش در کنار معشوق، از معشوق میخواهد تا به او فرصت دهد که در لحظهی وداع با زندگی، احساس وصال کند. این شعر تجسم احساسات عمیق، عشق و اشتیاق به وصال است و خواستههایی برای رهایی از محدودیتهای دنیوی را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم
طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم
به ولای تو که گر بندهٔ خویشم خوانی
از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم
یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی
پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم
بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بتِ شیرین حرکات
کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَش
تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلتِ دیدار بده
تا چو حافظ ز سرِ جان و جهان برخیزم