نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازم
به مویههایِ غریبانه، قِصه پردازم
در این شعر، شاعر در حال بیان احساسات عمیق خود به یاد یار و دیار است. او از غم و اندوهی که در هنگام نماز شام غریبان تجربه میکند صحبت میکند و به یاد یار و زادگاهش اشک میریزد. شاعر از دیار خود به دیاری دیگر سفر کرده و در آرزوی وصال و برقراری ارتباط با دوستانش است. او به عشق و جوانی خود اشاره کرده و از احساس تنهایی و غربت میگوید. از صبا و نسیم خوش صبح یاد میکند و آرزو دارد که به او خبرهایی از یارش برساند. در نهایت، او خود را غلام حافظ مینامد و بر خوشلهجه بودن خود تاکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازم
به مویههایِ غریبانه، قِصه پردازم
به یادِ یار و دیار آنچنان بِگِریَم زار
که از جهان رَه و رسمِ سفر براندازم
من از دیارِ حبیبم نه از بِلاد غریب
مُهَیمنا به رفیقانِ خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیقِ رَه تا من
به کویِ میکده دیگر عَلَم برافرازم
خِرَد ز پیریِ من کِی حساب برگیرد؟
که باز با صَنَمی طفل، عشق میبازم
بجز صَبا و شِمالم نمیشناسد کس
عزیز من! که بجز باد نیست دَمسازم
هوایِ منزل یار، آب زندگانیِ ماست
صبا بیار نسیمی ز خاکِ شیرازم
سِرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شکایت از که کنم؟ خانگیست غَمّازَم
ز چَنگِ زهره شنیدم که صبحدم میگفت
«غلامِ حافظِ خوشلهجهٔ خوشآوازم»