من که باشم که بر آن خاطرِ عاطِر گذرم؟
لطفها میکنی ای خاکِ دَرَت، تاجِ سرم
این شعر از حافظ بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و longing برای وصال محبوب است. شاعر از خاک در محبوبش به عنوان تاج سر خود یاد میکند و از دلبری که خوب و نازکخویی بیاموزد، صحبت میکند. او درخواست میکند که در سفرش او را همراهی کنند و به او کمک کنند تا به مقصودش برسد. همچنین، شاعر خواهان این است که نسیم سحر دعایش را به محبوب برساند و به یادش بیفکند. در نهایت، حافظ آرزو دارد در جستجوی وصال، اشکهایش را تقدیم کند و میخواهد در این راه به بزرگترین دستاوردها برسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من که باشم که بر آن خاطرِ عاطِر گذرم؟
لطفها میکنی ای خاکِ دَرَت، تاجِ سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت؟ بگو
که من این ظَن، به رقیبانِ تو هرگز نَبَرم
همتم بدرقهٔ راه کن ای طایرِ قدس
که دراز است رَهِ مقصد و من نوسفرم
ای نسیمِ سحری بندگیِ من برسان
که فراموش مکن وقتِ دعایِ سحرم
خُرَم آن روز کز این مرحله بَربَندَم بار
و از سرِ کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلبِ گوهرِ وصل
دیده دریا کُنم از اشک و در او غوطه خورم
پایهٔ نظم بلند است و جهان گیر بگو
تا کُند پادشهِ بحر دهان پُر گهرم