خیالِ نقشِ تو در کارگاهِ دیده کشیدم
به صورتِ تو نگاری ندیدم و نشنیدم
این شعر درباره عشق و دلتنگی شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر در ادامه بیان میکند که هرگز چهرهای به زیبایی معشوقش ندیده و تلاشهایش برای رسیدن به او بینتیجه مانده است. او در آرزوی عشقش زیسته و به خاطر زیبایی و جاذبه معشوقش دردها و غمهای بسیار را تحمل کرده است. شاعر همچنین به نسیم صبح اشاره میکند که بویی از معشوقش به همراه دارد و در نهایت، با سوگند به خاک پای معشوق، به بینوری زندگیاش بدون وجود او اعتراف میکند. در کل، شاعر نه تنها عشق و دلتنگی خود را به تصویر میکشد بلکه احساسات عمیق و رنجهای ناشی از دوری را نیز بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خیالِ نقشِ تو در کارگاهِ دیده کشیدم
به صورتِ تو نگاری ندیدم و نشنیدم
اگرچه در طلبت هم عِنانِ باد شِمالم
به گَردِ سروِ خرامانِ قامتت نرسیدم
امید در شبِ زلفت به روزِ عمر نبستم
طمع به دورِ دهانت ز کامِ دل بِبُریدم
به شوق چشمهٔ نوشت چه قطرهها که فشاندم
ز لَعلِ بادهفروشت چه عشوهها که خریدم
ز غمزه بر دلِ ریشم چه تیرها که گشادی
ز غصه بر سرِ کویت چه بارها که کشیدم
ز کویِ یار بیار ای نسیمِ صبح غباری
که بویِ خونِ دلِ ریش از آن تراب شنیدم
گناهِ چشمِ سیاهِ تو بود و گردنِ دلخواه
که من چو آهویِ وحشی ز آدمی بِرَمیدم
چو غنچه بر سرم از کویِ او گذشت نسیمی
که پرده بر دلِ خونین به بویِ او بِدَریدَم
به خاکِ پایِ تو سوگند و نورِ دیدهٔ حافظ
که بی رخِ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم