زُلف بَر باد مَده تا نَدَهی بَر بادَم
ناز بُنیاد مَکُن تا نَکَنی بُنیادَم
این شعر حافظ به تمایلات عاشقانه و نگرانیهای شاعر درباره عشق و وابستگی اشاره دارد. شاعر از محبوبش میخواهد که زلفهایش را در باد رها نکند و او را در بند عشق قرار ندهد. همچنین تأکید میکند که نباید محبتش را با دیگران تقسیم کند، زیرا این کار به او آسیب میزند. شاعر از محبوبش میخواهد تا زیباییاش را آشکار کند و به او کمک کند تا از غم رهایی یابد. او به شدت از بیوفایی و فراموشی میهراسد و در نهایت به این نتیجه میرسد که حتی با وجود همه مصائب، عشق او نسبت به محبوبش ادامه دارد و او در حقیقت در بند او است اما به نوعی آزاد هم محسوب میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زُلف بَر باد مَده تا نَدَهی بَر بادَم
ناز بُنیاد مَکُن تا نَکَنی بُنیادَم
مِی مَخور با هَمه کَس تا نَخورَم خونِ جِگَر
سَر مَکِش تا نَکِشَد سَر به فَلَک فَریادَم
زُلف را حَلقه مَکُن تا نَکُنی دَر بَندَم
طُرّه را تاب مَده تا نَدَهی بَر بادَم
یارِ بیگانه مَشو تا نَبَری از خویشم
غَمِ اَغیار مَخور تا نَکُنی ناشادَم
رُخ بَراَفروز که فارغ کُنی اَز بَرگِ گُلم
قَد بَراَفراز که اَز سَروْ کُنی آزادَم
شَمعِ هَر جَمع مَشو وَر نَه بِسوزی ما را
یادِ هَر قوم مَکُن تا نَرَوی اَز یادَم
شُهرهٔ شَهر مَشو تا نَنَهَم سَر دَر کوه
شورِ شیرین مَنَما تا نَکُنی فَرهادَم
رَحم کُن بَر مَنِ مِسکین و بِه فَریادَم رَس
تا به خاکِ دَرِ آصِف نَرِسَد فَریادَم
حافظ از جورِ تو حاشا که بِگَرداند روی
مَن اَز آن روز که دَر بَندِ توام آزادَم