به غیر از آن که بِشُد دین و دانش از دستم
بیا بگو که ز عشقت چه طَرْف بَربَستَم
در این شعر، شاعر از دست دادن دین و دانش خود صحبت میکند و میپرسد که در عشق چه به دست آورده است. او به غمهایی که از عشق به محبوبش تحمل کرده اشاره میکند و تأکید میکند بر وفاداریاش، حتی در شرایط سخت. شاعر خود را به عنوان ذرهای حقیر در برابر عظمت عشق توصیف میکند و میخواهد که بادهای بیاورند زیرا مدت زیادی است که از لذت زندگی دور مانده است. همچنین، دوستان آگاه را نصیحت میکند که سخنانشان را بیهوده نکنند چرا که او در حال مستی است. در پایان، احساس شرمندگی او از عدم توانایی در خدمت به محبوبش و بیتوجهی آن محبوب به وضعیت او را ابراز میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به غیر از آن که بِشُد دین و دانش از دستم
بیا بگو که ز عشقت چه طَرْف بَربَستَم
اگر چه خَرمَنِ عمرم غمِ تو داد به باد
به خاک پایِ عزیزت که عهد نشکستم
چو ذَرِّه گرچه حقیرم ببین به دولتِ عشق
که در هوایِ رُخَت چون به مِهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سَرِ اَمن
به کُنجِ عافیت از بهرِ عیش نَنشَستَم
اگر ز مردمِ هشیاری ای نصیحتگو
سخن به خاک مَیَفکَن چرا که من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بَرِ دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
بسوخت حافظ و آن یارِ دلنواز نگفت
که مَرهمی بفرستم که خاطرش خَستم