هر نکتهای که گفتم در وصفِ آن شَمایل
هر کو شنید گفتا «لِلّهِ دَرُّ قائل»
در این شعر، شاعر به وصف معشوق میپردازد و عشق و رندی را که در ابتدا ساده به نظر میرسید، به عنوان راهی دشوار و سخت یاد میکند. او از حلاج سخن میگوید که با شور و شوق درباره این مسائل میسراید و تأکید میکند که نباید از شافعی در این امور سوال کرد. شاعر در ادامه از درد و رنج جان ناتوان خود میگوید و اشاره میکند که زمانی خواهد بود که جانش در میان موانع نباشد. او به دل دادنش به محبوبی اشاره میکند که دارای صفات نیکو است و از دلبستگیاش به او صحبت میکند. در نهایت، او نام محبوب را به عنوان تعویذی برای دفع آسیب و بیداری مینهد و آرزو میکند که آن محبوب را همیشه در کنار خود ببیند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر نکتهای که گفتم در وصفِ آن شَمایل
هر کو شنید گفتا «لِلّهِ دَرُّ قائل»
تحصیلِ عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسبِ این فضایل
حَلّاج بر سرِ دار این نکته خوش سُراید
«از شافعی نپرسند امثالِ این مسائل»
گفتم که «کِی ببخشی بر جانِ ناتوانم؟»
گفت «آن زمان که نَبْوَد جان در میانه حائل»
دل دادهام به یاری، شوخی، کَشی، نگاری
مَرضیّةُ السَجایا مَحمودَةُ الخَصائل
در عینِ گوشهگیری بودم چو چشمِ مستت
و اکنون شدم به مستان چون ابرویِ تو مایل
از آبِ دیده صد رَه طوفانِ نوح دیدم
وز لوحِ سینه نقشت هرگز نگشت زایل
ای دوست دستِ حافظ تَعویذِ چشم زخم است
یا رب ببینم آن را در گردنت حَمایل