اگر به کویِ تو باشد مرا مَجالِ وصول
رَسَد به دولتِ وصلِ تو کارِ من به اصول
در این شعر، شاعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن سخن میگوید. او از کمبود امکانات و ضعف خود سخن میگوید و از حالتی ناامیدانه و بیپناهی در عشق وصف میکند. دلتنگی و غم از دوری معشوق، او را به شدت تحت فشار قرار داده و از بیپناهیاش شکایت دارد. شاعر احساس میکند که دل او با وجود عشق، همواره در زحمت و رنج است و از خود میپرسد چه گناهی کرده که عشقش به معشوقش پذیرفته نمیشود. در پایان، او توصیه میکند که در عشق سکوت کند و رازهای آن را برای دیگران فاش نکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر به کویِ تو باشد مرا مَجالِ وصول
رَسَد به دولتِ وصلِ تو کارِ من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگسِ رَعنا
فَراغ برده ز من آن دو جادویِ مَکحول
چو بر درِ تو منِ بینوایِ بی زر و زور
به هیچ باب ندارم رَهِ خروج و دُخول
کجا رَوَم چه کنم چاره از کجا جویم؟
که گَشتهام ز غم و جورِ روزگار مَلول
منِ شکستهٔ بدحال زندگی یابم
در آن زمان که به تیغِ غَمَت شَوَم مَقتول
خرابتر ز دلِ من غمِ تو جای نیافت
که ساخت در دلِ تنگم قرارگاهِ نزول
دل از جواهرِ مِهرت چو صیقلی دارد
بُوَد ز زنگِ حوادث هر آینه مَصقول
چه جرم کردهام؟ ای جان و دل، به حضرتِ تو
که طاعتِ منِ بیدل نمیشود مَقبول
به دَردِ عشق بساز و خموش کن حافظ
رموزِ عشق مَکُن فاش پیشِ اهلِ عقول