شَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وِصال
بیا که بویِ تو را میرم ای نسیمِ شِمال
شاعر در این شعر به عشق و اشتیاق خود برای وصال معشوق میپردازد و از بوی خوش او یاد میکند. او از شوق دیدار محبوب به تنگی دل و عدم تحمل میگوید و درخواست دارد که معشوق به سوی او بیاید. در غم شبهای جدایی، شاعر به یاد روزهای وصال میافتد و از زیبایی و محبت یار سخن میگوید. حافظ در پایان بیان میکند که گرچه در عشق معشوق به دلیلی دچار رنج و غم شده، اما همچنان در پی دیدار اوست و از او میخواهد که به خاک او نگاهی بیندازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وِصال
بیا که بویِ تو را میرم ای نسیمِ شِمال
أَ حادیاً بجمالِ الحبیبِ قِفْ وَ انْزِل
که نیست صبرِ جمیلم ز اشتیاقِ جَمال
حکایتِ شبِ هجران فروگذاشته بِهْ
به شکرِ آن که برافکند پرده روزِ وصال
بیا که پردهٔ گلریزِ هفت خانهٔ چشم
کَشیدهایم به تَحریرِ کارگاهِ خیال
چو یار بر سرِ صلح است و عُذر میطلبد
توان گذشت ز جورِ رقیب در همه حال
به جز خیالِ دهانِ تو نیست در دلِ تنگ
که کَس مباد چو من در پِیِ خیالِ محال
قَتیلِ عشقِ تو شد حافظِ غریب، ولی
به خاکِ ما گذری کن که خونِ مات حلال